تبليغاتX
بادبادکِ تو
رای من

مردی که بوی عرقش بیشتر از تفکرش توی صورت دختران شهر میخورد / چه فرقی دارد
...
تختخوابش دو بالش داشته باشد یا نه ....ا

برای من که / بی آبرو بودنم از چشم هایم / خواندنیست

چشم هایی که شبیه یک جرم

قبل از ارتکاب

لو میروند....ا

برای تو که نه

بری هدفون هایم مینویسم ... ا

آنها که آنقدر صدایشان بلند است / که به من اجازه ی حرف زدن نمیدهند

با این حجم غربت ... تنها یک آکاردئون و یک چهار راه کم دارم

که سلطان قلب ها بزنم

برای تو که در لندن... بابلسر ... آریاشهر ... جغرافیای مرا گم کرده ای

آنقدر که سیبری شدم / در انجماد تنهایی

هیچ جاذبه ای نداشته ام / که قطب مثبت ِ زمینت باشم

خواب شش ماهه رفته ام / تمام روز ها را

پاندا شدم / 8 مگا پیکسل در دوربینت

فلاش خوردم / در انزوای یک سه در چهار

چاپ شدم / غیر قانونی   
 
خط کشی شدم روی هر آنچه دور انداختنی بود

سکانس خوردم / بی آبرو

تا نقش مکملت باشم

گیرنده شدم / به عشق ِ فرستندگی ِ تو

توی دست های پستچی لجوجی

که بیش از 3 بار زنگ میزند *ا

تیمارستان کشیده ام / با تمام عقلم .... ا

که دنیا روی بازی ِ تو قسم بخورد ...........ا

.
.
.

گور پدر گیشه ها ی سینما

این دیوانه

بی تو

از قفس

نخواهد پرید**ا
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 23:47  توسط بهار  | 

خوب که فکر میکنم ، می بینم ؛
من و تو شباهت های متفاوتی با هم داریم :
هر دو شکستیم ؛ تو قلبم را ، من غرورم را . . .
هر دو رقصیدیم ؛ تو با دیگری ، من با سازهای تو . . .
هر دو بازی کردیم ؛ تو با من ، من با سرنوشتم . . .
... ... ... و در آخر ،
هر دو پی بردیم ؛ تو به "حماقت" من ، من به "پست" بودن تو . . .
آری این شباهت های متفاوت هر روز آشکارتر می شوند .
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 19:11  توسط بهار  | 

پرسید :

قهوه یا چای؟؟؟
گفتم : چای ِ تلخ ِ بدون تفاله
تفاله ِ چای ، خواستن هایش را به یادم می آورد.
... ... سرگردانی هوس ها
بی وزنی ِ خواسته ها
و بلاتکیفی دل و عقلش را
سالهاست که
لبه استکان ِ آرزوهایم صافی گذاشته ام....

.

.

راستی...

چایت را بنوش ، سرد میشود
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 19:10  توسط بهار  | 

مـــرد من ! مهربـــان باش -

این نبودن هـــا پایـــان تو نیستــــ!

من هم که نباشم، بــرای شبــهایتـــــ

هــمبستــر بسیار استـــ
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 19:7  توسط بهار  | 

به سلامتیه... هوس ِ ، آخرین بوسه ی فرانسوی
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 19:5  توسط بهار  | 

هنوز خسته‌ام از فهمِ حجمِ ثقیل نابهنگامِ تنهایی‌ِ خودم
من تو را بیشمار ... بیشمار ... دوست داشتم
تو اما چیزی بیش از یک تهدید در سر داشتی
رفتن ... عزیزم ... تقدیر نبود ... تصمیم بود
فقط درد نیست ... اعتراف هم هست ...
... مشقّت تحملِ نداشتن تو ... برای همیشه ... به مضحکه می‌گیرد هضمِ خفّت آورِ داشتنِ کسی‌ را ... که ... هرگز نبوده است
در هراسِ سکون بعد از تو ...سهمی از سقوط می‌‌شوم
در سوگِ خودم ... دچار یک دقیقه سکوت می‌شوم
هزار لعنت
هزار لعنت به روزگاری که رفتنِ تو را بر بستر فعل جاری کرد
هزار لعنت به روزگاری که هیچ یقینی برایِ بازگشتی دوباره باقی‌ نگذاشت
فقط درد نیست ... اعتراف هم هست
من ... من ... هنوز خاطراتم را با غبارش دوست دارم ...
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 11:3  توسط بهار  | 


بلاهتِ نگاه مرا به حسابِ شرقی‌ِ چشم‌هایم مگذار
من از درون ویران شده ام
از بیخِ ... بن‌هایِ فرهنگی‌
من لیلی را ناگزیر واگذارِ جنونِ مجنون کرده ام
من از برهوتِ بی‌ سر و تهِ نسلی سر در آورده ام
... که پدر را بی‌ عشق ... و مادر را بی‌ پدر کرد
تنهایی‌ مرا خو و و و و ب اندازه کن
در سرزمین زاد و ولدِ عاشقانه‌ها .... من یکی‌ عقیم مانده ام
من ... عقیم مانده ام
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 11:0  توسط بهار  | 

آقا ! برایِ من یک قهوه تلخ لطفا !!!!
میدانید اتفاقِ شیرینی‌ افتاده
من اما ، در اضطرابِ رخدادِ یک اشتباه دوباره ، دلشوره دارم
آقا ! در این حوالی تردید بیداد می‌کند ... تردید آقا
بر سر در کافه تان حک کنید
به روزگاری که عشق به شکوهمندیِ لحظه واپسینِ یک شعبده بود
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 10:58  توسط بهار  | 

اين روز ها براي خودم چاي دم ميکنم ...

گل ميگيرم و با خودم سر هر ميز کافه نادري قرار ميگذارم ...

روز هاي آخر با من بودن است ... بايد هوايم را داشته باشم....
...
تا درست سقوط کنم...

قرار است از چشمان خدا بيفتم...

خدايي که هميشه تا به من رسيد ... خودش را به آ ن راهي زد که مرا در آن راه نميدادند ...

بايد درست سقوط کنم ... ميان ِ نداري هايم ... تا هيچکس به دارايي هاي او شک نکند ....


اين روز ها که از فرط ِ نداري ... خشاب خشاب تراماد ُل به جبهه ها ميفرستند...

عيسي ، به آسپرين قناعت کن... که در اين روزگار ...

پارچه را به صليب ميکشند ُ مترسک صدايش ميکنند ....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 14:6  توسط بهار  | 

دلم گرفته است ...نه اینکه کسی کاری کرده باشد نه ...


من آنقدر آدم گریز شده ام که کسی کارش به اطراف من هم نمی رسد


دلم گرفته است که آنچه هستم را دوست دارم و آنچه هستند را میپذیرم


و آنچه هستم را نمی فهمند و دنیا هم به رویش نمی آورد این تناقض را


پرم از رفت و آمد انسان هایی که گمشده ای دارند و آدم به آدم نشانی اش را میگیرند    
دوباره همان آدم ها را میبینی که تنها صورتشان عوض شده


اما همانقدر خسته اند و تکراری


در خودت شعر میخوانی که جرات بلند سکوت کردن را نداری


در خودت کنار می آیی که جرات بر هم زدن نظم عمومی ِ این رخوت را نداری


در خودت میجنگی که باور کنی دنیا میگذرد


اما در درونت روی حرفت / مثل سنگ ایستاده ای


سخت است باور کنی این نیز میگذرد


و از دورن تشویش بگیری این همه گذشت و باز درگیر ِ گذشتنی


سخت است باور کنی آدم ها به سادگی با هم دوست میشوند ...


و به سادگی روی هم دست بلند میکنند


گوشی ات را خاموش میکنی ..


میدانی تمام جواب سلام ها را با آن روی شادت خواهی داد که


به درونت اصالت ندارد


دلت از ... نمیدانم از چه ... ولی گرفته است


راه میروی ... راه می آیی


دوباره با تمام درد هایت /راه می آیی


. هیچ کس خودش را آنقدر باور نکرده / که بداند تو هم نیاز به باور ِ خویشتن داری


اگر میخواهی حواست بیشتر از این از خودت / پرت نشود


کرایه ات را آماده در دستت نگه دار ...


راننده تاکسی ها آنقدر حمیرا گوش داده اند که حوصله ی نشنیدن هایت را ندارند
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 12:21  توسط بهار  |